|
تنگ باهوش
فرهنگی ،اجتماعی و مدیریت
| ||
|
دادند بسی شرح صفای کلمه افتاد مرا به سر هوای کلمه رفتیم به دیدنش ولیکن افسوس شب بود ندیدم همه جای کلمه سید طالب هاشمی دوستان جهت دريافت اطلاعات بيشتر در مورد شهر كلمه به ادامه مطلب مراجعه نمايند ادامه مطلب [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 7:25 ] [ احمد آذربان ]
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است. گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخههای زیر پایمان را ببریم (البته شاخههای زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!) چقدر به شاخههای زیر پایتان وابسته هستید؟ آیا تواناییها و استعدادهایتان را میشناسید؟ آیا ریسک میکنید؟
شکلی محافظهکارانه به حفظ وضع موجود میاندیشید؟ در رویارویی با تهدیدها و مشکلات است که سازمان میتواند استعدادها و تواناییهای خود را بروز داده و توسعه دهد. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:24 ] [ احمد آذربان ]
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ :۱ دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم : ۴۹۹۹۹ دلار
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:22 ] [ احمد آذربان ]
جهت حذف ایمیل خود از گروهای یاهو مراحل زیر را طی نمایید : [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 16:21 ] [ احمد آذربان ]
هر چند كه بارها و بارها در كتب و مقالات فروان در مورد مقوله زنان بحث هاي زيادي صورت گرفته و در كتب آسماني مختلف از جمله اسلام بر نقش زنان تاكيد شده است اما نگارنده قصد دارد اينبار از دريچه اي ديگر و نه از نظر فيمينيستي ، ديني ، عرفاني ،جامعه شناسي و يا فلسفي بلكه قصد داريم زن را از دريچه مديريت منابع انساني مورد بحث و بررسي قرار دهيم تا اهميت حضور زنان را بيش از پيش ياد آور شويم. امروزه و در دنيايي كه نقش انكار ناپذر نيروي انساني دراداره امور كشورها ، اقتصاد و بخش توليد و خدمات حرف اول را مي زند برآنيم تا با يك نگاه مديريتي به اين مهم بپردازيم در اينجاه لازم است كه به تعريفي كه از سوي انجمن مديريت آمريكاه از مديريت شده است توجه نمائيم(( مديريت كار كردن با و به وسيله ديگران به طور كارا و اثر بخش و به منظور دستيابي به اهداف سازمان و كاركنان))امروزه و با رشد جمعيت و با توجه به اينكه تقريبا 50 درصد جامعه را زنان تشكيل مي دهند چرا به راستي بايد اين همه نيروي فكري و كاري در خانه بمانند و بيهود و به خاطر برخي افكار سنتي كه معتقدند كار كردن فقط مخصوص مردان است به هدر برود؟ با توجه به اينكه تا چندي پيش در علم مديريت كلاسيك مهمترين ابزار توليد را پول ،ماشين آلات و در آخر نيروي انساني به شمار مي آوردند،اما امروز با توجه ارائه شاخه اي به نام مديريت منابع انساني در علم مديريت جديد توجه جدي به مقوله نيروي انساني صورت گرفته است به طوري كه نيروي انساني جاي پول و ماشين آلات را گرفت و در صدر توجه قرار گرفت و اهميت خود را باز يافت با توجه به اين موارد امروزه مديران با نگاهي ويژه و هدفمند به نيروي انساني و كه در آن نگاهي برابر به زن و مرد دارد قصد دارند تا بطور كارا و اثر بخش ازوجود زنان در امور سازمان و بالا بردن سطح توليد و خدمات و با رعايت حقوق اجتماعي آنان نهايت استفاده را ببرند.اما سوالي كه در اينجا مطرح است چرا در كشور ما و باتوجه به اينكه جمعيت زنان از مردان هم بيشتر است و ما داراي يك جمعيت جوان و جوياي كار و در عين حال تحصيل كرده هستيم به اين 50 درصد نيروي كار توجه نمي شود ؟ البته بايد ريشه اين نا برابري را در نگاه سنتي جامعه جستجو كرد كه خود يك مقوله ديگر است و جاي بحث دارد . با توجه به اينكه كشور ما قصد دارد خود را به عنوان كشوري در حال توسعه در جهان مطرح نمايد و توجه به اين نكته كه امروزه زنان جامعه ما نيز با شكستن مرزها و محدوديت هاي جامعه سنتي و نگاهي به آينده وارد مراكز علمي و دانشگاهي شده اند و داراي سطح علمي هم طراز و گاهي بالاتر از مردان قرار گرفته اند لازم است كه مديران نيز با رعايت حقوق زنان و توجه به اهميت نقش آنها از اين حجم از منابع انساني در اداره امور جامعه و سپردن مسوليت به آنها زمينه لازم را براي رشد و شكوفايي استدادهاي نهفته را فراهم نموده و بهره كافي را برده و كشور را در مسير توسعه قرار دهند هر چند كه كه هنوز هم افراد كج انديش در جامعه ما كم نيستند و به زنان با يك نگاه ابزاري دارند و سعي مي كنند تا با مطرح كردن مسائل خرافي و واهي جلو پيشرفت زن رايراني را كه در طول تاريخ نقش عمده اي در ساختار اجتماعي ايران ايفا كرده است را بگيرند و يا آن را متوقف نمايند ولي خوشبختانه زن ايراني با هوشياري ، همت و پشتكار خود توانسته است در طول تاريخ نقش خود را در همه دورانها به خوبي ايفا كرده و با حضور آگاهانه خود عنان امور را بدست گرفته واز طوفان حوادث سربلند بيرون بيايد .انشاء الله كه در اين برهه از تاريخ نيز زنان ايراني همچون گذشته نقش خود را باز يافته و درعرصه هاي سياسي ،اجتنماعي ،اقتصادي و فرهنگي زمينه رشد و بالندگي كشوررا فراهم نمايند [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 7:35 ] [ احمد آذربان ]
.پنج آدمخوار به عنوان برنامهنويس در يك شركت خدمات كامپيوتری استخدام شدند هنگام مراسم خوشامدگويی رئيس شركت گفت :شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبی می گيريد و می توانيد به غذاخوری شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد. [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 16:50 ] [ احمد آذربان ]
نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیانها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمانها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیانها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمیتوان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پکهای بسیار عمیقی به قلیان میزد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان میکشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیدهام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت: مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه بَه و چَه چَه کنید. [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 7:18 ] [ احمد آذربان ]
سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم و به تازگي انديشههاي خود و در حقيقت به طراحي مايکروسافت مي انديشيدم، روزي در فرودگاهي در نيويورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد، دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم ديدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که ديدم يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه مرا ديد گفت اين روزنامه مال خودت؛ بخشيدمش؛ بردار براي خودت. گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: براي خودت! بخشيدمش! سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توي همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به يک مجله خورد دست کردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت اين مجله رو بردار براي خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پيش من اومدم يه روزنامه بهم بخشيدي تو هر کسي مياد اينجا دچار اين مسئله ميشه، بهش ميبخشي؟! پسره گفت: آره من دلم ميخواد ببخشم؛ از سود خودم ميبخشم. به قدري اين جمله پسر و اين نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدايا اين بر مبناي چه احساسي اين را ميگويد؟! بعد از 19 سال زماني که به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد رو پيدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهي را تشکيل دادم و گفتم بروند و ببينند در فلان فرودگاه کي روزنامه ميفروخته ... يک ماه و نيم تحقيق کردند تا متوجه شدند يک فرد سياه پوست مسلمان بوده که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسيدم: منو ميشناسي؟ گفت: بله! جنابعالي آقاي بيل گيتس معروفيد که دنيا ميشناسدتون. گفتم: سال ها قبل زماني که تو پسر بچه بودي و روزنامه ميفروختي دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجاني دادي، چرا اين کار را کردي؟ گفت: طبيعي است، چون اين حس و حال خودم بود. گفتم: حالا ميدوني چه کارت دارم؟ ميخواهم اون محبتي که به من کردي را جبران کنم. جوان پرسيد: چطوري؟ گفتم: هر چيزي که بخواهي بهت ميدهم. (خود بيلگيتس ميگويد اين جوان وقتي صحبت ميکرد مرتب ميخنديد) جوان سياه پوست گفت: هر چي بخوام بهم ميدي؟ گفتم: هرچي که بخواهي! اون جوان دوباره پرسيد: واقعاً هر چي بخوام؟ بيل گيتس گفت: آره هر چي بخواهي بهت ميدم، من به 50 کشور آفريقايي وام دادهام، به اندازه تمام آنها به تو ميبخشم. جوان گفت: آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني! گفتم: يعني چي؟ نميتوانم يا نميخواهم؟ گفت: ميخواهي اما نميتوني جبران کني. پرسيدم: چرا نميتوانم جبران کنم؟ جوان سياه پوست گفت: فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو بخشيدم ولي تو در اوج داشتنت ميخواهي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نميکنه. اصلا جبران نميکنه. با اين کار نميتوني آروم بشي. تازه لطف شما از سر ما زياد هم هست! بيل گيتس ميگويد: همواره احساس ميکنم ثروتمندتر از من کسي نيست جز اين جوان 32 ساله مسلمان سياه پوست. [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 10:31 ] [ احمد آذربان ]
با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.» نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 17:36 ] [ احمد آذربان ]
خاطره ای از علی سعیدی، پیرمردی یزدی كه در صورت زنده بودن باید 88 ساله باشد. او نقل می كند: با مدرك ابتدائی سال 1315 استخدام نفت شدم و سال 1350 كه بازنشسته شدم لیسانس فنی داشتم. اوایل استخدام نوبت من شد تا كف كارگاه را نظافت كنم، اما نكردم. هر چه نصیحتم كردند، فایده نداشت و استعفا كردم. موضوع كه به رئیسم منتقل شد، آمد و كنار دیوار ایستاد و به من گفت: «به اندازه قد من، روی دیوار خط بكش.» چون بلندتر از من بود روی صندلی رفتم و روی دیوار خط كشیدم. بعد او با جارو كارگاه را پاك كرد و تمام میزها و وسایل را با پارچه گردگیری كرد. كارش كه تمام شد كنار همان دیوار زیر خط ایستاد و پرسید: «به نظرت من كوچك شده ام؟» سكوت مرا كه دید گفت: «اگر شركت برای نظافت اینجا كارگر استخدام نمی كند برای این است كه ما كار آموزان یاد بگیریم و عادت كنیم همه چیز از جمله محیط كارمان مرتب و منظم باشد.» سعیدی می نویسد كه این حادثه باعث شد كه من همیشه مرتب باشم. [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 17:27 ] [ احمد آذربان ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||